خنده بازار داغ

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

هیچی هم بهتر از این نیس که لنگ ظهر از خواب بیدار شی

ببینی تو خونه بوی قرمه سبزی میاد ^_^

.

.

.
ادامه ی نوشته

Categories: طنز

چـند راه برای افـزایش سـرعت و کـارایی ویـندوز

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

همانطور که میدانید با وجود ارائه ی ویندوز ۸ هنوز هم بسیاری از کاربران ویندوز خود را تغییر نداده اند و همچنان از ویندوز فوق العاده و موفق ۷ استفاده میکنند. اما از آنجا که کاربران ویندوز، همیشه به دنبال نکاتی موثر برای افزایش سرعت بازدهی ویندوز و همچنین افزایش کارایی آن هستند، در این مقاله با ۱۵ نکته ساده اما مهم و کاربردی برای افزایش سرعت ویندوز آشنا خواهیم شد.
ادامه ی نوشته

رمان اندوه و شادی

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ بدون دیدگاه

رمان زیبای
اندوه و شادی نویسنده الناز و فرناز
منبع ۹۸یا
داستان خاطرات یه دختره، از جایی که باباش فوت می کنه شروع میشه و اتفاقاتی که بعدا
براش میفته…
ادامه ی نوشته

رمان به گرمی یک سیب | آزالیا

۲۲ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

به گرمی یک سیب…!
نویسنده: آزالیا
منبع: ۹۸یا
ادامه ی نوشته

رمان بازی سرنوشت

۲۲ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

بازی سرنوشت
نویسنده: نگار
منبع:.:Reality For A Dream:. (http://nsh–69.blogfa.com/)
این داستان واقعی است !
ادامه ی نوشته

هزینه ی صداقت در جامعه ی ما:

۴ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

>>> > *مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند : چرا دیر می‌آیی؟*
>>>>جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم !*

*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
. . .

——————————>
>>> * ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا
شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*
>>> *یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .> .
>>>—————————-

*مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن
ها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*

*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .

——————————
>>> *مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید*
>>> *به فکر فرو رفت . . .*
>>> > *باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می‌کرد !*

*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :*
>>> > *از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه‌ی سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!*
>>>> *او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!*>
>>> *وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست هایش را به هم می‌مالید و
>>> با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه‌ی قبل را مرور می‌کنیم !!!*
>>> > *سفارش‌های مشتریانش** را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*
>>> > *حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
>>> کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند !!!*
>>> > *اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.*
>>> > او الان یک بازیگر است . همانند…بسیاری از… مردم !!!

Categories: دل نوشته

رمان آرامش من

۴ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

رمان زیبا و عاشقانه آرامش من
نویسنده : nilooii منبع: ۹۸یا
www.98ia.com
ادامه ی نوشته

مسکن های معمولی باعث فشار خون میشود.

۱ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

پژوهشگران در تازه ترین مطالعات دریافته اند: مسکنهاى معمولى از قبیل
آسپرین، ایبوبروفن و استامینوفن مىتوانند در مردان باعث افزایش فشار خون
و در نتیجه افزایش
خطر ابتلا به بیماریهاى قلبى شود.
به گزارش ایسنا، این محققان دریافته اند: مردانى که در بیشتر روزهاى هفته
از این مسکنها استفاده مىکنند حدود یک سوم بیش از سایر مردان دچار افزایش
فشار خون
مىشوند. این یافتهها که در نشریه آرشیو طب داخلى به چاپ رسیده تاکیدى بر
نتایج در سال ۲۰۰۲ است که طى آن مشخص شد مصرف این قبیل مسکنها باعث
افزایش فشار خون در
زنان مىشود.
دکتر جان فورمن از بیرمنگهام و بیمارستان زنان در بوستون در این باره
متذکر شد: این فاکتور مىتواند یک عامل بالقوه در پیشگیرى از ابتلا به
افزایش فشار خون باشد.

میلیونها نفر در جهان از داروهاى مسکن به عنوان قرصهاى روزانه براى درمان
سردرد، آرتروز گرفتگى ماهیچه اى و سایر دردها و ناراحتىها مصرف مىکنند.
این پژوهش بر روى ۱۶ هزار مرد صورت گرفته است.

Categories: دانستنیها

درسهای زندگی

۱ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

من دانشجوى سال دوم بودم.. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر
افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و
حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل
از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال
کرد
آیا سوال آخر هم
در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات
خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،
حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام
—————————————————————————
دومین درس مهم- کمک در زیر باران
یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار
یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب
شده بود و
نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس
شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن
ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه
داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و
سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش
بُرد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به
ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و
او را کمک کرد تا
سوار تاکسى شود
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را
پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با
کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم
همراهش بود با این مضمون
از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم.
باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما
مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین
لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد
در
کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران
دعا می‌کنم
ارادتمند
خانم نات کینگ ‌کول
—————————————————————————
سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ۵٠ سِنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خُردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار
با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت
- براى من یک بستنى بیاورید
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر
بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت
کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر
بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون
پولى براى
انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى
خورده بود
—————————————————————————
چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد. سپس
در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى
از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور
زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه
گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به
سنگ
نداشتند.
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین
گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده
هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد.
هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش
ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را
باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال
کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست
که بسیارى از ما نمی‌دانیم

اصولا منطق چیست ؟

۱ فروردین ۱۳۹۲ Comments off

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد- پیش من
می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان
من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و
از دیدگاه
هر کس متفاوت است